گفتگوهاي تنهايي
گفتگوها
كات از امدن و رفتن ما سودي كو وز تار اميد عمر ما پودي كو چندين سروپاي نازنينان جهان مي سوزد و خاك مي شود دودي كو
باز كنم حقيقتي كه من نخواستم آغاز گر راهي باشم كه تو خواستي و تو ... نه نمي توانم بي انصاف باشم كه كمكم نكردي اما ... اما حقيقت اينست كه نمي توانم دركم را از اين وقايع باز گو كنم يا شايد دركي نادرست از این حقيقت دارم حقیقتی بزرگ که در آينده اي نه چندان دور روي مي نمايد و آن روز ديگر روز بازگشت نيست ... مثل امروز كه باز گشتي براي جبران اشتباهات گذشته نيست ... اشتباهات گذشته و تخميني نادرست از يك حقيقت ... و شايد هم خلط ناخواسته حقيقت و واقعيت... (باز هم بازگشت به گذشته و تكرار مكررات) و...

