تبليغاتX
گفتگوهاي تنهايي - دلم می خواست که هیچ چیز دلم نمیخواست...

گفتگوهاي تنهايي

گفتگوها

اينهمه درد آنهم براي يك تخمين نادرست از زندگي يك تخمين غلط و نابخشودني از دوستان و دشمنان باز هم همان حرف هميشگي (بيگانه اگر مي شكند حرفي نيست من در عجبم دوست چرا مي شكند) نمي خواهم باز هم مثل گذشته اي نه چندان دور زبان به شكايت از حقيقتي ناخواسته در زندگي
باز كنم حقيقتي كه من نخواستم آغاز گر راهي باشم كه تو خواستي و تو ... نه نمي توانم بي انصاف باشم كه كمكم نكردي اما ... اما حقيقت اينست كه نمي توانم دركم را از اين وقايع باز گو كنم يا شايد دركي نادرست از این حقيقت دارم  حقیقتی بزرگ که در آينده اي نه چندان دور روي مي نمايد و آن روز ديگر روز بازگشت نيست ... مثل امروز كه باز گشتي براي جبران اشتباهات گذشته نيست ... اشتباهات گذشته و تخميني نادرست از يك حقيقت ... و شايد هم خلط ناخواسته حقيقت و واقعيت... (باز هم بازگشت به گذشته  و تكرار مكررات) و...

 كات   

از امدن و رفتن ما سودي كو

وز تار اميد عمر ما پودي كو

چندين سروپاي نازنينان جهان

مي سوزد و خاك مي شود دودي كو

 

نوشته شده در سه شنبه هفتم خرداد 1387ساعت 16:19 توسط حسين| |