گفتگوهاي تنهايي
گفتگوها
صدای تار شگفت انگیز فرهنگ شریف در گوش.... کاش همه دنیا چون این صدا بود. نمی دانم ...نمی دانم کجا هستم ، شاید چون همان موش کوری که به تعبیر مولوی در این دنیا راه می پیماید و نمی داند کجاست مدام میروم و نمی دانم کجا و چگونه جلو میروم . می دانم چرا آمده ام اما...مدام این سوال ذهنم را می خلد: اینجا کجاست که مرا آورده ای؟ تو گفتی برو و من آمدم اما...از من خواستی که بروم و گفتی : دیگر شاید تا مدتها همدیگر را نبینیم ، گفتی که اگر دلم تنگ شد فقط چشمهایم را ببندمو چهرا ات را بیاد بیاورم گفتی لبخندت را بیاد بیاورم و لبخند بزنم گفتی دیگر وقت رفتن است برو...من گفتم چرا باید بروم من می خواهم بمانم من میخواهم کنارت باشم من دوست ندارم بروم . گفتی برو، برو... تو نمی دانی چه می خواهی برو ... هنوز هم آن کلام آخرت در ذهنم هست : تو نمی دانی چه می خواهی برو... هرگاه دلم تنگ شد چشمانم را بستم و چهره ات را بیاد آوردم اما تو نگفتی که زیر پلکهای بسته ام دریا ییست، تو نگفتی که این گره کور در گلویم هست تو نگفتی ...تو نگفتی کجا؟ تو نگفتی من چه می خواستم؟ تو نگفتی... تو نگفتی..


