گفتگوهاي تنهايي
گفتگوها
با دل خونين لب خندان بياور همچو جام ...
شك به راهي كه در آن راه مي پيمايي ، ترديد در ادامه يي بي سرانجام و ترس از تابوي غمي مجسم و عبرت شدن ها براي آيندگاني نامده از راه ...
نمي دانم چه چيز مرا بدين شك در كشانده است كاينچين زبان آتشين در كام و تبي سوزان در سر، مخمور از شراب ناشناخته ي خواستن ، افتان و خيزان در مسير پر خار و نابهموار بودن ، ره مي پيمايم ...
ديگر اكنون چون گذشته آن سردر گمي از بي تابي و غم از نرسيدن بدان مقصود نيست ،
امروز كناره گيري از بودن ها و منتظر ناخواسته ها شدن ، بي تفاوتي نسبت به خوشي ها ، خستگي از ساختن باروي بلند ماهيت زندگي و هزاران بغض فرو خورده از ناكامي هاي دانسته و نا دانسته ي ديروز و امروز است كه چون سيلي خروشان در جويبار خرد گذشته ام روان است... .
شك مي كشد ...آري ... شك مي كشد...
