گفتگوهاي تنهايي
گفتگوها
کوچه آشتی کنان هنوز هم در بعضی از محله های قدیمی کوچه های باریکی به عرض یک متر و کمتر وجود دارند.به این کوچه ها" کوچه ی اشتی کنان" یا" قهر و اشتی" می گویند.به این دلیل که اگر دو نفر با هم قهر باشند و دراین کوچه به هم برخورد کنند حتما با هم اشتی خواهند کرد ! برج های طویل سیمانی محو کردند خانه هامان را کوچه های عریض طولانی دور کردند شانه ها مان را خانه هایی که برکت نان داشت گرچه بی رنگ بود و خشتی بود خانه هایی پر از ترنج و انار میوه هایش همه بهشتی بود شانه هایی که تا به پا می خاست دست هایش به آسمان می خورد شانه هایی که در غم و شادی موج می شد تکان تکان می خورد خانه هایی که بوی مطبخ داشت بوی نان هم سحر گهان گاهی شانه هایی صبور و نا آرام کو ه های بلند و کوتاهی وسط کوچه مانده ام تنها با من انگار خانه ها قهرند آی بن بست های تو در تو دوستانم کجای این شهرند ؟ از ته کوچه قهر می اید به گمانم زنی جوان باشد نام این کوچه کاش مثل قدیم کوچه ی آشتی کنان باشد ...! شاملو نميدانم چه ام شده است...نميگويم كه بد است يا خوب اما چون" استسقائيان" كه تشنه آبند بيقرار صداي شجريان شده ام.هرروز و هر لحظه... نميدانم اين اعتياد جديد از كجا و چگونه آمده است؟اما هست...اما هست... ميخوابم و نوا گوش مي كنم بيدار مي شوم و بيداد را مي شنوم غذا مي خورم و گنبد مينا استراحت مي كنم وهمايونمثنوي خسته ام و رسواي دل، پر شورم و آسمان عشق ، پر فكرم و معماي هستي ، پيام نسيم ، دل مجنون ، انتظار دل، ياد ايام ،دستان ، سرو چمان، آرام جان ، آستان جانان... اينهمه تشنگي براي آن صدا را نمي فهمم.نمي دانم ،نميدانم... نه راهست اين كه بگذاري مرا بر خاك و بگريزي گذاري آر و بازم پرس تا خاك رهت گردم يا دوش دور از رويت اي گل جانم از غم تاب داشت ابر چشمم بر رخ از سوداي تو سيلاب داشت يا او را خود التفات نبودي به صيد من من خويشتن اسير كمند نظر شدم يا جانا زفراق تو اين محنت جان تاكي دل در غم عشق تو رسواي جهان تا كي چون جان و دلم خون شد در درد فراق تو بر بوي وصال تو دل بر سر جان تاكي يا اي پيك پي خجسته كه داري نشان دوست با ما مگو جز سخن دلنشان دوست حال از دهان دوست شنيدن چه خوش بود يا از دهان آنكه شنيد از دهان دوست يا ناگهان پرده بر انداخته اي يعني چه مست ازخانه برون تاخته اي يعني چه زلف در دست صبا گوش بفرمان رقيب اينهمه با همه در ساخته اي یعنی چه شاه خوباني و منظور گدايان شده اي قدر اين مرتبه نشناخته اي يعني چه اينها و بسياري ديگر كه هر روز به جاي غذا و با غذا خود آگاه و نا خودآگاه مرا به سمت خود مي خوانند... گويي جذبه اي بي پايان در آن مرا به سوي خود مي خواند جذبه اي كه دليلي منطقي در آن نميينم و در آن به دنبال منطق نمي گردم فقط هست ، مرا مي خواند .اين صدا كه مرا با خود به اسمان مي برد به آسماني كه در او عشق زندگي است آسماني كه در او عقل و محاسبه ي عقل نيست آسماني كه در او غم نسيت ونفرت نيست گذشته نسيت آينده نيست درد نيست و بي تابي نيست... بگذار تا به همان آسمان بروم.... جان جهان دوش كجا بوده اي ني غلطم در دل ما بوده اي آه كه من دوش چه سان بوده ام آه كه تو دوش كه را بوده اي رشك برم كاش قبا بودمي چون كه در آغوش قبا بوده اي زهره ندارم كه بگويم تو را بي من بيچاره كجا بوده اي آينه اي رنگ تو عكس كسي است تو زهمه رنگ جدا بوه اي تو زهمه رنگ جدا بوده ای... چندي پيش باخودم فكر ميكردم اگر من زانو به بغل بگيرم وبنشينم و غصه بخورم ... با غمگين بودن من به كجاي اين دنياي بزرگ بر مي خوره ... هيچ كجا ! واقعاً هيچ كجا ! اونقدر اين دنياي كوچيك بزرگه كه در هيچ كجاي كهكشان راه شيري حتي يه ستاره هم از حركت باز نمي ايسته ... چرا پس بايد غمگين باشم و بي مصرف ...اگر من به خيلي چيزها نرسيدم (كه قطعاً حكمت نامعلومي داشته ) چرا بايد غصه بخورم ، چرا نبايد براي شادي عزيزانم شاد باشم به خاطر دوست داشتن اونا و بخاطر همه دوستيها و شاديهاي اين عالم بزرگ ....چرا شاد نباشم؟ چرا اونهمه شادي رو رها كنم و به اين غم كوچيك نزديك بشم...چرا نپذيرم كه همه اين رسيدنها و نرسيدنها ، كاميابيها و ناكاميها لطفي از يك دوسته... زماني كه حال اميرم خوب بشه و ديگه اين سرفه هاي آزار دهنده جسم او و روح من ديگه براش رنجي ايجاد نكنن و احساس مسئوليت امير با مهرباني مهتاي اون كنار هم عشق آفرين باشه و ... روزي كه مامان نيلوفر و بابا ياسر كنار هم بايستند...و شا د باشند... روزيكه سعيد ، مرتضي، عليرضا و اسيها و همه دوستانی که الان ذهنم یاری نمیکنه همدل باشيم(دور يا نزديك)... و روزيكه همه ما در عمل به همديگه دوستيمون ثابت بشه...
یادم می یاد از حرفهای خانم دکتر مهدیه الهی قمشه ای که "گاهی در آسانسور ما انسانها ما به همه چیز نگاه می کنیم به دیوار به دکمه ها به در به آینه به ... اما به چهره های یکدیگر از روی مهربانی نگاه نمی کنیم این تا کجا دور شدن از فرهنگ انسانی و قرآنی است برای ما" وحالا و اینجا چرا ما انسانها تا این حد باید از دوستیمو ن فاصله بگیریم که همدیگرو فراموش کنیم و دل همدیگرو بشکنیم و فراموش کنیم....
(دوستي كه براي رفع عقده هاش نمي خواد تو رو ناكام كنه و بعد اً اونور سرش رو بالا بگيره و بگه : من امتحانت كردم (اين كفريست كه گاهي در ذهنم ناخواسته مي چرخيد) اين دوست ،دوستت داره با تمام وجود دوستت داره و مي خواد كه تو هم دوستش داشته باشي مي خواد كه دليل اين كاراش رو بفهمي ...بارها و بارها بهت ياد آوري كرده كه دوستت داره هر روز و هر لحظه غرورش رو كنار گذاشته و بهت گفته كه دوستت داره اما تو نفهميدي... تو فراموش كردي... تو بي توجهي ...)
كجاي اين دنياي گفته شده همه بايد به هر خواسته اي دارن برسن...
روزي كه محسن شاد باشه و نگران فردا و فرداها نباشه...


