تبليغاتX
گفتگوهاي تنهايي

گفتگوهاي تنهايي

گفتگوها

یکی از اشعار بسیار زیبای استاد محمد علی بهمنی که چندی پیش تو همایش مولانا در دانشگاه افتخار آشنایی با ایشون را داشتم...

 

لبت نه گويد و پيداست مي گويد دلت آري

که اينسان دشمني يعني که خيلي دوستم داري

دلت مي آيد آيا از زباني اين همه شيرين

تو تنها حرف تلخي را هميشه بر زبان آري

نمي رنجم اگر باور نداري عشق نابم را

که عاشق از عيار افتاده در اين عصر عيّاري

چه مي پرسي ضمير شعرهايم کيست؟ آنِ من !

مبادا لحظه اي حتي مرا اينگونه پنداري

تو را چون آرزوهايم هميشه دوست خواهم داشت

به شرطي که مرا در آرزوي خويش نگذاري

چه زيبا مي شود دنيا براي من اگر روزي

تو از آني که هستي اي معما پرده برداري

چه فرقي مي کند فرياد يا پژواک جان من

چه من خود را بيازارم چه تو خود را بيازاري

صدايي از صداي عشق خوشتر نيست حافظ گفت

اگر چه بر صدايش زخم ها زد تيغ تاتاري

نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم دی 1386ساعت 15:9 توسط حسين| |

تنهایی خیلی سخت است خیلی سخت این را من همچون تبی که خون به رگ ام خشک می کند دریافته ام تا حدی سخت که نتوانی حرفی بزنی نتوانی کلامی حتی برای باد از غربت خود آغاز کنی  نتوانی به یاد یار و دیار آنچنان بگریی  زار که از جهان ره و رسم سفر بر اندازی تاحدی که  تمامی وجودت چون سپندی بر آتش چهره او  باشد و یا شاید او همچون دریای از آرامش باشد و تو یکپارچه آتش...

آنچنان بی تابیم زیاد شده که حتی فرصتی برای زندگی کردن را از دست داده ام فرصتی برای بودن برای خوب بودن برای بد بودن برای خواستنها و نخواستنها برای برای قضاوت در زیباییها و زشتیها  شنیده ها و نشنیده ها ...

(آه این پرنده در این قفس تنگ نمی خواند...)

 .......................................................................

 

ما نيز روزگاری

لحظه‌يي سالي قرني هزاره‌يي ازاين‌پيش‌تَرَک

هم در اين‌جای ايستاده بوديم،

بر اين سيّاره بر اين خاک

در مجالي تنگ ــ هم‌ازاين‌دست ــ

در حرير ِ ظلمات، در کتان ِ آفتاب

در ايوان ِ گسترده‌ی مهتاب

در تارهای باران

در شادَرْوان ِ بوران

در حجله‌ی شادی

در حصار ِ اندوه

تنها با خود

تنها با ديگران

يگانه در عشق

يگانه در سرود

سرشار از حيات

سرشار از مرگ.

ما نيز گذشته‌ايم

چون تو بر اين سياره بر اين خاک

در مجال ِ تنگ ِ سالي چند

هم از اين‌جا که تو ايستاده‌ای اکنون

فروتن يا فرومايه

خندان يا غمين

سبک‌پای يا گران‌بار

آزاد يا گرفتار.

ما نيز

روزگاری

آری.

 

 

 

آری

ما نيز

روزگاری...

 

 

شاملو(در آستانه)

نوشته شده در چهارشنبه پنجم دی 1386ساعت 17:43 توسط حسين| |