گفتگوهاي تنهايي
گفتگوها
اما بعد...با خود می اندیشم که پس آسان گرفتن بر دیگران چه می شود پس نرمخویی چه میشود پس محبت چه میشود پس عشق چه میشود.با وجود همه این نسبیتهای موجود در جهانی که زندگی می کنیم آیا باز هم میتوان چنین قضاوت هایی کرد.قضاوتهایی که مبتنی بر این باشند که اگر چنین نمی شد چه اتفاقی می افتاد اما اینها همه فرضند.چرا باید با استقراهای این دنیا زندگی کنیم و یا به میل خود زمان را به عقب برگردانیم و کاری که انجام شده را انجام نشده کنیم و آنگاه کار دیگری را انجام دهیم و نتیجه مطلوب خود رابگیریم... نان پختن که سگ من نبود و از ياد بردن دلم گرفته است برای همه بودنها و نبودنها برای همه داشته ها و نداشته ها برای نسبیتهای زیادی که در زندگی وجود دارند که پیچیدگیهای زندگی را افزون می کنند که فکر را به خود فرو میبرند و گاهی آنقدر غرق در این افکار ـ چگونه بودنها می شوم که فراموش می کنم باید زندگی کنم ...آنکه دوستش دارم مرا نمی بیند اولویتهایی دیگر دارد گاهی به دوست داشتنم می خندد.حتی نمیتوانم فکر بازگشتن به آن دوران سخت را هم بکنم هرچند میدانم که حرف "عاقلانه" ای نیست اما... میدانم که زندگی واقعی چیزهای دیگری دارد و این احساسات اگرمبتنی بر عقل نباشند زودگذرند و در مشکلات ناشی از عدم تفاهم گم میشوند. بگذار عاقلانه تر بگویم: میخواهم بشناسمش و با او باشم.میخواهم که کنارش باشم میخواهم که لیاقتش را داشته باشم می خواهم که دوستش داشته باشم و دوستم داشته باشد.اگر هم مرا نخواست خودم را نمیکشم ولی می دانم که شاید زندگیم در آینده آنی نشود که میخواهم...نمیدانم توکل به خدا بنشینم و از عشق سرودی بسرایم آنگاه به صد شوق چو مرغان سبک بال پر گیرم از این بام و به سوی تو بیایم خورشید از آن دور از آن قله پر برف آغوش کند باز ... همه مهر ... همه ناز سیمرغ طلایی پر و بالی ست که چون من از لانه برون آمده دارد سر پرواز پرواز به آنجا که نشاط است و امید است پرواز به آنجا که سرود است و سرور است آنجا که سراپای تو در روشنی صبح رویای شرابی است که در جام بلور است فریدون مشیری آواز عاشقانهی ما در گلو شکست حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
نان شکستن
نان قسمت کردن
نان بودن.
ساده است نوازش سگي ولگرد
شاهد آن بودن که چگونه زير غلتکي ميرود
و گفتن
ساده است ستايش گلي
چيدنش
که گلدان را آب بايد داد
ساده است بهره جويي از انساني
دوست داشتنش ، بي احساس عشقي
او را به خود وانهادن و گفتن
که ديگر نميشناسمت
ساده است لغزشهاي خود را شناختن
با ديگران زيستن
به حساب ايشان و گفتن که من اينچنينم
ساده است که چگونه ميزيم
باري زيستن سخت ساده است
و پيچيده نيز هم
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنها بهانهی دل ما در گلو شکست
سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریههای عقده گشا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و خاطرهها در گلو شکست
«بادا» مباد گشت و «مبادا» به باد رفت
«آیا» ز یاد رفت و «چرا» در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا در گلو شکست

