تبليغاتX
گفتگوهاي تنهايي

گفتگوهاي تنهايي

گفتگوها

پس کجاست؟

چند بار خرت و پرت های کیف باد کرده را

زیر و رو کنم:

پوشه مدارک اداری و گزارش اضافه کار و کسر کار

کارت های اعتبار

کارت های دعوت عروسی و عزا

قبضهای آب و برق و غیره و کذا

برگه حقوق و بیمه و جریمه و مساعده

رونوشت بخشنامه های طبق قاعده

نامه های رسمی و تعارفی

نامه های مستقیم و محرمانه معرفی

برگه رسید قسط های وام

قسط های تا همیشه ناتمام...

 

پس کجاست؟

چند بار

جیبهای پاره پوره را

پشت و رو کنم:

چند تا بلیت تا شده

چند اسکناس کهنه و مچاله

چند سکه سیاه

صورت خرید خواروبار

صورت خرید جنسهای خانگی . . .

پس کجاست؟

یادداشتهای درد جاودانگی؟

                                                       قیصر

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386ساعت 13:15 توسط حسين| |
صنما جفا رها کن کرم این روا نداردز فلک فتاد طشتم به محیط غرقه گشتمز صبا همی​رسیدم خبری که می​پزیدمبه رخان چون زر من به بر چو سیم خامتهله ساقیا سبکتر ز درون ببند آن درهمه عمر این چنین دم نبدست شاد و خرمبه از این چه شادمانی که تو جانی و جهانیبرویم مست امشب به وثاق آن شکرلببه چه روز وصل دلبر همه خاک می​شود زربه چه چشم​های کودن شود از نگار روشنهله من خموش کردم برسان دعا و خدمت بنگر به سوی دردی که ز کس دوا نداردبه درون بحر جز تو دلم آشنا نداردز غمت کنون دل من خبر از صبا نداردبه زر او ربوده شد که چو تو دلربا نداردتو بگو به هر کی آید که سر شما نداردبه حق وفای یاری که دلش وفا نداردچه غمست عاشقان را که جهان بقا نداردچه ز جامه کن گریزد چو کسی قبا ندارداگر آن جمال و منظر فر کیمیا ندارداگر آن غبار کویش سر توتیا نداردچه کند کسی که در کف بجز از دعا ندارد

مولوی

نوشته شده در سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 19:40 توسط حسين| |
بسم از هوا گرفتن که پری نماند و بالینه ره گریز دارم نه طریق آشناییهمه عمر در فراقت بگذشت و سهل باشدچه خوشست در فراقی همه عمر صبر کردنبه تو حاصلی ندارد غم روزگار گفتنغم حال دردمندان نه عجب گرت نباشدسخنی بگوی با من که چنان اسیر عشقمچه نشینی ای قیامت بنمای سرو قامتکه نه امشب آن سماعست که دف خلاص یابددگر آفتاب رویت منمای آسمان راخط مشک بوی و خالت به مناسبت تو گوییتو هم این مگوی سعدی که نظر گناه باشد به کجا روم ز دستت که نمی​دهی مجالیچه غم اوفتاده​ای را که تواند احتیالیاگر احتمال دارد به قیامت اتصالیبه امید آن که روزی به کف اوفتد وصالیکه شبی نخفته باشی به درازنای سالیکه چنین نرفته باشد همه عمر بر تو حالیکه به خویشتن ندارم ز وجودت اشتغالیبه خلاف سرو بستان که ندارد اعتدالیبه طپانچه​ای و بربط برهد به گوشمالیکه قمر ز شرمساری بشکست چون هلالیقلم غبار می​رفت و فروچکید خالیگنه​ست برگرفتن نظر از چنین جمالی

 

شعریست از سعدی با سحر صدای محمد رضا شجریان

با یاد سعدی زمانه قیصر این پور که چه زود رها کرد این قطعه را و  چه عاشقانه رفت...

نوشته شده در شنبه دوازدهم آبان 1386ساعت 14:47 توسط حسين| |