تبليغاتX
گفتگوهاي تنهايي

گفتگوهاي تنهايي

گفتگوها

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم بهمن 1385ساعت 17:1 توسط حسين| |

اينچنين هميشه در تب و تاب زيستن، با احساس "چقدر دير شده است ؟"بودن ، بيماري هاي گونه گون داشتن، بي نظمي ، تنهائي، خستگي مفرط ، از ياد بردن گذشته آن هم براي تسكين درد و نه درمان آن ، ناشناخته شدن احساس دوست داشتن ، نوميدي كشنده ، سر در گمي ناخواسته ، احساس دور بودن از خويشتن خويش و هزاران و هزاران احساس ناشناخته ديگر در درون من اينچنين به هم بر آمده اند.

گاه احساس مي كنم مانند كودكي هستم  در ميان بازاري بزرگ كه دستش از مادرش جدا شده با هق هقي شكسته در گلو و گردني خشك شده از نگاه به بالا هاي خويش كه در ميان انبوه عابران بلند قد و بي توجه ، به دنبال دستي آشنا مي گردد و دريغ ...

گويي  افسانه هاي سركرداني اين قلب  در به در جز با "رفتن و رسيدن" پايان نمي يابد .

 

 

 در پرده اسرار کسی را ره نيست            زين تعبيه جان هيچکس آگه نيست

جز در دل خاک هيچ منزلگه نيست    می خور که چنين فسانه‌ها کوته نيست

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 19:12 توسط حسين| |
 کاش کسی درک می کرد

از اینکه کسی که دوستش داری به تو بخندد چه حسی در تو ایجاد می شود. اگر بگویی مسخره به نظر میرسی ، اگر نگویی از درد درون منفجر می شوی، اگر بی تفاوت نشان دهی  پس هدفت چه می شود؟  ،اگر پافشاری کنی احساس گناه می کنی که او را آزار داده ای،اگر ...

دیگر نمی دانم چکار باید کرد...

  

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385ساعت 0:19 توسط حسين| |
ساعت اعدام

در قفل در کلیدی چرخید

رقصید برلبانش لبخندی چون رقص آب بر سقف از انعکاس تابش خورشید

در قفل  در کلیدی چرخید

بیرون

رنگ خوش سپیده دمان

ماننده یکی نوت گمگشته

می گشت پرسه پرسه زنان روی

سوراخ های نی

دنبال خانه اش ...



در قفل در کلیدی چرخید

رقصید برلبانش لبخندی

چون رقص آب بر سقف

از انعکاس تابش خورشید



در قفل در

کلیدی چرخید.

احمد شاملو

نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 15:2 توسط حسين| |
نمیدانم که این چه امتحانی است شاید یک تلنگر بزرگ بعد از مدتها دوری...

متنی است از

در برابر ِ هر حماسه من ایستاده بودم .

و مردی که اکنون با دیوارهای اتاقش آور آخرین را انتظار می کشد
از پنجره ی کوتاه ِ کلبه به سپیداری خشک نظر می دوزد ؛
به سپیدار ِ خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است .
و مردی که روز همه روز از پس ِ دریچه های حماسه اش نگران کوچه بود
اکنون با خود می گوید :

«اگر سپیدار من بشکفد مرغ سیاه پرواز خواهد کرد
«اگر مرغ سیاه بگذرد سپیدار من خواهد شکفت !

و دریا نوردی که آخرین تخته پاره ی کشتی را از دست داده است
در قلب ِ خود دیگر به بهار باور ندارد
چرا که هر قلبی روسبی خانه یی ست
و دریا را قلب ها به حلقه کشیده اند .

و مردی که از خوب سخن می گوید ، در حصار ِ بد به زنجیر بسته شد
چرا که خوب فریبی بیش نبود ، و بد بی حجاب به کوچه نمی شد .( زیبا گفت )
چرا که امید تکیه گاهی استوار می جُست
و هر حصار ِ این شهر خشتی پوسیده بود .

و مردی که آخرین تخته پاره ی کشتی را از دست داده بود ، در جُست و جوی تخته پاره ی دیگر تلاش نمی کند زیرا که تخته پاره ، کشتی نیست
زیرا که در ساحل
مرد ِ دریا
بیگانه ای بیش نیست .

نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 13:28 توسط حسين| |
 اينجا سر و كار ما تنها با دل است.


و قلمي كه باعث رو سياهي اين دفتر شده اگر بتواند دستي به دلي ببرد و دلي بدست آورد چندان شرمنده نخواهد بود!!


آگر انقدر هست كه بتواند باعث تغيیري در دلي شود و دل شكسته اي را درست كند و يا دل درستي را بشكند؛ و اگر بتواند جويباري باشد كه دل سنگي را بجنباند، و يا نسيمي باشد كه دل تنگي را بلرزاند بهانه ي خود را يافته است وگرنه ؛ نه!!ا
(اين  را در وبلاگ آهوی من خواندم)


نمي دانم كه چرا و چگونه مي شود. چگونه است كه اينچنين در زندگي فرصتها بسيارند و عبرتها فراوانند و عبرت پذيرفتنها چه كم و در اين ميان عبرت پذيرفتن واژه ممتنعي نيست به هر حال "تغييري پس از يك واقعه تلخ"

 

 

نوشته شده در یکشنبه یکم بهمن 1385ساعت 13:8 توسط حسين| |