گفتگوهاي تنهايي
گفتگوها
اينچنين هميشه در تب و تاب زيستن، با احساس "چقدر دير شده است ؟"بودن ، بيماري هاي گونه گون داشتن، بي نظمي ، تنهائي، خستگي مفرط ، از ياد بردن گذشته آن هم براي تسكين درد و نه درمان آن ، ناشناخته شدن احساس دوست داشتن ، نوميدي كشنده ، سر در گمي ناخواسته ، احساس دور بودن از خويشتن خويش و هزاران و هزاران احساس ناشناخته ديگر در درون من اينچنين به هم بر آمده اند. گاه احساس مي كنم مانند كودكي هستم در ميان بازاري بزرگ كه دستش از مادرش جدا شده با هق هقي شكسته در گلو و گردني خشك شده از نگاه به بالا هاي خويش كه در ميان انبوه عابران بلند قد و بي توجه ، به دنبال دستي آشنا مي گردد و دريغ ... گويي افسانه هاي سركرداني اين قلب در به در جز با "رفتن و رسيدن" پايان نمي يابد . جز در دل خاک هيچ منزلگه نيست می خور که چنين فسانهها کوته نيست از اینکه کسی که دوستش داری به تو بخندد چه حسی در تو ایجاد می شود. اگر بگویی مسخره به نظر میرسی ، اگر نگویی از درد درون منفجر می شوی، اگر بی تفاوت نشان دهی پس هدفت چه می شود؟ ،اگر پافشاری کنی احساس گناه می کنی که او را آزار داده ای،اگر ... دیگر نمی دانم چکار باید کرد... در قفل در کلیدی چرخید در قفل در کلیدی چرخید بیرون احمد شاملو متنی است از در برابر ِ هر حماسه من ایستاده بودم . و مردی که اکنون با دیوارهای اتاقش آور آخرین را انتظار می کشد «اگر سپیدار من بشکفد مرغ سیاه پرواز خواهد کرد و دریا نوردی که آخرین تخته پاره ی کشتی را از دست داده است و مردی که از خوب سخن می گوید ، در حصار ِ بد به زنجیر بسته شد و مردی که آخرین تخته پاره ی کشتی را از دست داده بود ، در جُست و جوی تخته پاره ی دیگر تلاش نمی کند زیرا که تخته پاره ، کشتی نیست

رقصید برلبانش لبخندی چون رقص آب بر سقف از انعکاس تابش خورشید
رنگ خوش سپیده دمان
ماننده یکی نوت گمگشته
می گشت پرسه پرسه زنان روی
سوراخ های نی
دنبال خانه اش ...
در قفل در کلیدی چرخید
رقصید برلبانش لبخندی
چون رقص آب بر سقف
از انعکاس تابش خورشید
در قفل در
کلیدی چرخید.
از پنجره ی کوتاه ِ کلبه به سپیداری خشک نظر می دوزد ؛
به سپیدار ِ خشکی که مرغی سیاه بر آن آشیان کرده است .
و مردی که روز همه روز از پس ِ دریچه های حماسه اش نگران کوچه بود
اکنون با خود می گوید :
«اگر مرغ سیاه بگذرد سپیدار من خواهد شکفت !
در قلب ِ خود دیگر به بهار باور ندارد
چرا که هر قلبی روسبی خانه یی ست
و دریا را قلب ها به حلقه کشیده اند .
چرا که خوب فریبی بیش نبود ، و بد بی حجاب به کوچه نمی شد .( زیبا گفت )
چرا که امید تکیه گاهی استوار می جُست
و هر حصار ِ این شهر خشتی پوسیده بود .
زیرا که در ساحل
مرد ِ دریا
بیگانه ای بیش نیست .
و قلمي كه باعث رو سياهي اين دفتر شده اگر بتواند دستي به دلي ببرد و دلي بدست آورد چندان شرمنده نخواهد بود!!
آگر انقدر هست كه بتواند باعث تغيیري در دلي شود و دل شكسته اي را درست كند و يا دل درستي را بشكند؛ و اگر بتواند جويباري باشد كه دل سنگي را بجنباند، و يا نسيمي باشد كه دل تنگي را بلرزاند بهانه ي خود را يافته است وگرنه ؛ نه!!ا
(اين را در وبلاگ آهوی من خواندم)
نمي دانم كه چرا و چگونه مي شود. چگونه است كه اينچنين در زندگي فرصتها بسيارند و عبرتها فراوانند و عبرت پذيرفتنها چه كم و در اين ميان عبرت پذيرفتن واژه ممتنعي نيست به هر حال "تغييري پس از يك واقعه تلخ"

