گفتگوهاي تنهايي
گفتگوها
اگر نه هیچگاه شاید تا مدتها دیگر چنین نشود . آزادانه و اینچنین تنها که شاید گویا هیچ زمانی نبوده ای که گویا هیچ گاه نبوده ای هیچ گاه نبوده ای نبوده ای هیچ گاه نبوده ای نبوده ای. اما این آن سرنوشت محتوم نبود. این آن چیزی نبود که به من وعده داده بودی .... خدایا یعنی این امکان هست که در دستگاه تو هم اشتباهی اینچنین ممکن است رخ دهد .... یا آنکه به من از طبیعت خلاق خویش داده ای تا این حقایق زیبا و دور را بیافرینم ... کات ماههاست که گویا دیگر فراموش کرده ام که "من"ی نیز وجود داشته است ...گویا خسته از همسفری با سایه ای دهشتبار آنچنان غرق در جمع شدم که دیگر خود را نیز فراموش کردم..و کاش برای همیشه فراموش می شدم کاش برای همیشه فراموش می شدم فراموش می شدم کاش برای همیشه فراموش می شدم ...ای کاش... کات دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم نقشی به یاد روی تو بر آب می زدم مگر نه آنکه در لحظات سخت زندگی تنهایی است که با انسان همسفرست و بس .. و در پایان این سفر این وصف حال منست که سخن می گفت با تاریکی خلوت ... حزین آوای او در غار می گشت و صدا می کرد کات کجاست اهل دلی که شرح غصه دهم ************************** سرد است تبی که در تنم افتاده نام چه کسی از دهنم افتاده؟ یک روز یقینن خفه ام خواهد کرد دستی که به دور گردنم افتاده شعری است از جلیل صفر بیگی
تو پنداری مغی دلمرده در آتشگهی خاموش
غم دل با تو گویم ، غار
بگو ایا مرا دیگر امید رستگاری نیست ؟
صدا نالنده پاسخ داد
آری نیست ؟
مگر نه آنکه آغاز را هم تعریفی در میان نبوده و(آنچه آغاز ندارد نپذیرد انجام)
متنی به بلندای ابدیت یا ابدیتی به اندازه یک متن
