تبليغاتX
گفتگوهاي تنهايي

گفتگوهاي تنهايي

گفتگوها

 

روزگار همیشه در چنته خویش شعبده هایی داشته است که انسان را بدان امتحان کند. و چقدر سخت است که  گاه شک می کنی که برده ای یا باخته و در این امتحانات برد کدام است و باخت کدام؟

 اوآن روز در نظرم جاهلانه پرسید :چرا غمگینی.عاشقانه پرسید و هم ناقدانه. در این روزگار عجیب و در این حالات غریب که خواب جز خوابی نیست و آرامش جز خیالی در این دالان تو درتوی هزار افسون تاریک... شگفتا این چه سوالی بود؟...

گاه با خود می اندیشیدم چرا من می بایست نه تنها شک که ایمان داشته باشم که او بدش نمی آید هر از گاهی مرا اذیت کند، مرا نا امید و رنجور کند و بعد ها ،آنجا، سرش را بالا بگیرد و بگوید، من امتحانت می کردم.

و این کفر نا خواسته مدام در ذهنم مکرر می شد .

و حال او اینچنین می پرسید: چرا غمگینی؟  تو پدری داری که همه چیز دارد؟ چرا از او نمی خواهی؟

اینچنین ساده و مطمئن ، پس چرامن اینچنین نمی اندیشیدم ...؟؟

نه به خاطر آفتاب نه به خاطر حماسه

به خاطر سایه بام کوچکش

 به خاطر ترانه ای کوچک تر از دستهای تو

نه به خاطر جنگلها نه به خاطر دریا

به خاطر یک برگ

  به خاطر یک قطره روشنتر از چشمهای تو

نه به خاطر دیوارها

به خاطر چپر

نه به خاطر همه انسانها

به خاطر نوزاد دشمنش شاید

 نه به خاطر دنیا

به خاطر خانه تو

 به خاطر یقین کوچکت که انسان دنیایی است

....

به خاطر عروسکهای تو

نه به خاطر انسانهای بزرگ

...

به خاطر سنگفرشی که مرا به تو می رساند

نه به خاطر شاهراههای دور دست

... ...

نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 1:49 توسط حسين| |

«خشی بی پایان»

احساس بازیچه بودن فرا می گیرد مرا وقتی که جاودانه در چرخشی بی پایان به سوی چاه زوال خود را در حرکت می بینم

وقتی که می بینم حباب وار از باد نادانی پر شده ام و به نا گاه در می یابم که جز کلاهی بر سر نداشته ام از مکر روزگار ...

ای خدا

 دردیست این تغابن  که احساسسیت در گیرد از نومیدی شکست و به ناگاه در یابی که بانی شکستت جز همین احساس نبوده است و درست در جلو چشمانت (در ساعت پنج عصر) بدان

 در گاه سخت رسیده، ببینی رقیب سخت خویش را با قهقهه ای مستانه در گلو و نیشی  که :گفتم چنین می شود...

 اما من می گویم پس ایمان چه می شود در این میان ای دوستان...

پس عشق در این میان چه کاره است

نمی خواهم دوباره به گذشته باز گردم و دوباره نومیدی را به میان فرا خوانم اما پس سهم بینش من چه می شود از این دنیای بزرگ کو بینشی که حتی می دانم دیدن چه چیز اما نمی بینم... 

و« نیکبختی دردا دردا دردا که آن نیز سر گردانی دیگری است میان دو قطب حمق و وقاحت...»

و من همیشه می پرسم همیشه همیشه من این را می پرسم که :اگر قدرت و یا چرب زبانی ثروت و اعتبار می آورد ،و اعتبار محبوبیت ، و محبوبیت نفوذ، و نفوذ شوکت، و شوکت ماندگاری، پس به چه کسی می توان اعتماد کرد در این جامعه بلند به درازای ابدیت ؟

مگر نه آنکه بزرگان و اولیای این جامعه دراز، ماندگاران تاریخند و شوکت و محبوبیتی داشته اند؟...

 

 

نوشته شده در جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 15:32 توسط حسين| |