تبليغاتX
گفتگوهاي تنهايي

گفتگوهاي تنهايي

گفتگوها

این بار هم مثل همیشه شعریست ناتمام از گفتگو های تنهایی من...(ناتمام تا ...)

دیری گذشت و بشد  کارمن ز دست                  عمری تلف شدوهمان سخته هاشکست

رستم از این غبار و شکستم از این عبور         دل همد م هزار دل شد و هیچ دل نبست

گشتم بلند از آن پست جای ورمیدم ازآن قدیم       شدپست من بلند و بلندم زجای رست

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آبان 1384ساعت 13:47 توسط حسين| |

فریادی آشکار بر کشیدم از آستان یٲس (پس ازسالها سکوت): جهان

 

 مجموعه ایست از تلقینــات معجونی از باورها صندوقچه ای مملو از

 

دانسته ها واین را به تجربــــه ای دندان شکن دریافته بودم تجربهای

 

عظیم آری عظیم هم بدان عظمت که گفتی به یکباره "پرده ای از جلو

 

 چشمانم به کناررفت" و ...

ـــــــــــــ

 گفتم شوم ستاره ای در اوج آسمان مغرور و دور و بزرگ و تنها و

پـــــــرده در


چندان بزرگ و دور و چنان وهم خیز و سرد گویی نباشدم زهیچ جای

جهان هیچ دردواثر


آرامتر زپیش نشسته هردم به جای خویش نزباداندیشه ای به سر دارد

 ونه زیرو زبر


کجاش اندیشه ای زتنهایی است و یا شکسته گلو ناله ای از ، ز خویشتن

 برتر
 

نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم آبان 1384ساعت 13:50 توسط حسين| |

عشــق است معنی هستــی ( بی آنکه بخواهم آن کلیشه را تکرار کنم اما)عشــــــــق است معنای هستی...

درختان بلند همه ی پیرامونت  را گرفته اند بادی شتابناک از کنارت می گذرد سر به زیر وآهسته به جلو گام بر می داری هیچ کس در این بیشه ی دور نیست صدای خش خش برگان زرد در زیر پایت پایانی ندارد احساس می کنی در مرکز زمین هستی ... به آسمان نگاه می کنی و اندوهناک به زمین باز می گردی...

عشق است معنای هستی... عشق است...

برای یک لحظه چشمانت بسته می شوند ... درونت پر از تلاطم است ... آنچنان که هراسان چشمانت را باز می کنی ... پلک ها یت مدام میدوند و چشمها در چشمخانه از حرکت باز نمی ایستند ....آن گمشده را امروز هم نیافتی ... و فـــــــردا امروزی دیگر است به هیئتی دیگر وباید امروز را دوباره تکرار کنی  ... همانگونه که امروز دیروز را... ودیروز که ...

عشق است معنای هستی ... عشق  است ...

باز هم این مذمون همیشگی ذهنت را می خلد و هنوز پاسخی در خور نیافتــه ای ...

 

دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم

وندر این کار دل خویش به دریا فکنم

 

از دل تنگ گنهکار برآرم آهی

کاتش اندر گنـــــه آدم و حــــــوا فکنم

 

مايه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست

می‌کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم

 

بگشا بند قبا ای مه خورشيدکلاه

تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم

 

خورده‌ام تير فلک باده بده تا سرمست

عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم

(باصدای روحنوازمحمد رضا شجریان  )

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1384ساعت 13:15 توسط حسين| |
(قبل از هر چیز می خوام از دوستان عزیزم تشکر کنم که گاهی اوقات نظریاتشون به من آرامش میده و منو بیشتر از قبل به نوشتن این وبلاگ امیدوار می کنه میترا،شهرزاد ،زهره ،مسافر سرزمین هیچکس،آریانا، حمزه،مجنون،زهرا،مریم، الناز و ل.ی.د.ی .اینم بگم که دیگه داشتم خفه می شدم از بس آپدیت نکردم می دونین آخه زیاد دوست ندارم از روش سیال ذهن استفاده کنم...)

نغمــه ســاز تو باز مرا با خود خواهد برد و من  مي گذرم   ...چونــان

 

 هميشه… مي گذرم همچون گذشته اي كه گذشت...و چون امروز كه در

 

 آنم و چون فردايي كه مي آيد … نغمه ســـاز تو با من سخن  مي گويد...

 

 سخنها ميگويد...اينجا سرزمين رؤياهاست سرزميني ديگر براي زندگي

 

اي ديگر زميني ديگر آسماني ديگر درختي ديگر رودي ديگر دريــايـي

 

ديگر كوهي ديگر جنگلي ديگر دشتي ديگر  "ا...ن...ساني "ديگر ...و

 

 كلمـاتي ديگر ... تا كلامي ديگر ... عشقـــي ديگر ...  رنگي ديگــر ...

 

نغمه ساز تو مرا با خود مي  برد ومن مي گذرم...

 

 

آسیمه سر وخسته و باران خورده همچو ساری تنها در پی خستگی خویش

 شتابان بودم و عزیزی آمد"که چرا اینچنین غمگینی؟ "  .

 

 --من همینم  

 

 --تو به نومیدی خود معتادی

 

و چه صادق می گفت راست میگفت و مرا سخت به اندیشه فرو برد که

 

من آنچنان غرق در اندیشه و سربرده  فرو درغم تنهایی خود بودم وتنها

 

بودم که دگر هیچ نگاهی حتـی نه به امید و نه بر سردی زندان کردم ...

 

 و  چه ســـود زین همه خستگی و غمزدگی ...   

  

 

نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آبان 1384ساعت 1:11 توسط حسين| |