گفتگوهاي تنهايي
گفتگوها
دیری گذشت و بشد کارمن ز دست عمری تلف شدوهمان سخته هاشکست رستم از این غبار و شکستم از این عبور دل همد م هزار دل شد و هیچ دل نبست گشتم بلند از آن پست جای ورمیدم ازآن قدیم شدپست من بلند و بلندم زجای رست فریادی آشکار بر کشیدم از آستان یٲس (پس ازسالها سکوت): جهان مجموعه ایست از تلقینــات معجونی از باورها صندوقچه ای مملو از دانسته ها واین را به تجربــــه ای دندان شکن دریافته بودم تجربهای عظیم آری عظیم هم بدان عظمت که گفتی به یکباره "پرده ای از جلو چشمانم به کناررفت" و ... ـــــــــــــ گفتم شوم ستاره ای در اوج آسمان مغرور و دور و بزرگ و تنها و پـــــــرده در جهان هیچ درد ونه زیرو برتر عشــق است معنی هستــی ( بی آنکه بخواهم آن کلیشه را تکرار کنم اما)عشــــــــق است معنای هستی... درختان بلند همه ی پیرامونت را گرفته اند بادی شتابناک از کنارت می گذرد سر به زیر وآهسته به جلو گام بر می داری هیچ کس در این بیشه ی دور نیست صدای خش خش برگان زرد در زیر پایت پایانی ندارد احساس می کنی در مرکز زمین هستی ... به آسمان نگاه می کنی و اندوهناک به زمین باز می گردی... عشق است معنای هستی... عشق است... برای یک لحظه چشمانت بسته می شوند ... درونت پر از تلاطم است ... آنچنان که هراسان چشمانت را باز می کنی ... پلک ها یت مدام میدوند و چشمها در چشمخانه از حرکت باز نمی ایستند ....آن گمشده را امروز هم نیافتی ... و فـــــــردا امروزی دیگر است به هیئتی دیگر وباید امروز را دوباره تکرار کنی ... همانگونه که امروز دیروز را... ودیروز که ... عشق است معنای هستی ... عشق است ... باز هم این مذمون همیشگی ذهنت را می خلد و هنوز پاسخی در خور نیافتــه ای ... دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم وندر این کار دل خویش به دریا فکنم از دل تنگ گنهکار برآرم آهی کاتش اندر گنـــــه آدم و حــــــوا فکنم مايه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست میکنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم بگشا بند قبا ای مه خورشيدکلاه تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم خوردهام تير فلک باده بده تا سرمست عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم (باصدای روحنوازمحمد رضا شجریان )
نغمــه ســاز تو باز مرا با خود خواهد برد و من مي گذرم ...چونــان هميشه… مي گذرم همچون گذشته اي كه گذشت...و چون امروز كه در آنم و چون فردايي كه مي آيد … نغمه ســـاز تو با من سخن مي گويد... سخنها ميگويد...اينجا سرزمين رؤياهاست سرزميني ديگر براي زندگي اي ديگر زميني ديگر آسماني ديگر درختي ديگر رودي ديگر دريــايـي ديگر كوهي ديگر جنگلي ديگر دشتي ديگر "ا...ن...ساني "ديگر ...و كلمـاتي ديگر ... تا كلامي ديگر ... عشقـــي ديگر ... رنگي ديگــر ... نغمه ساز تو مرا با خود مي برد ومن مي گذرم... آسیمه سر وخسته و باران خورده همچو ساری تنها در پی خستگی خویش شتابان بودم و عزیزی آمد"که چرا اینچنین غمگینی؟ " . --من همینم --تو به نومیدی خود معتادی و چه صادق می گفت راست میگفت و مرا سخت به اندیشه فرو برد که من آنچنان غرق در اندیشه و سربرده فرو درغم تنهایی خود بودم وتنها بودم که دگر هیچ نگاهی حتـی نه به امید و نه بر سردی زندان کردم ... و چه ســـود زین همه خستگی و غمزدگی ...

