گفتگوهاي تنهايي
گفتگوها
که حرفهای بسیاری هستند که بر زبان می آوری از خوبی و زیبایی اما گاه خود نمی دانی که به حرف خود اطمینان نداری و به خود ایمان نداری واینجاست که تکرار و پشتکار یک متوسط به موفقیت تحویل می شود وسستی وبی ایمانی یک نابغه به شکست...ا ما چه سود که باور این سطور نیز خود ایمان می خواهد و امید ماه درویش کلیدر کجا و امید و بازگشت کجا؟.. لحظاتی اتفاق می افتند که پس از دیدن نمونه ای از مدینه فاضله خویش اشک در چشمانت حلقه می زند صدایت می لرزد و گویی قلبت می ایستد زمانی می رسد که جز حسرتی بر جای نمانده از گذشت سالیان و سالهایی نخواهند گذشت جز با حسرت و اندوه و حاصلی نمی ماند به جز چینی بر چهره و زخمی بر دل و بغضی در گلو و غمی در نگاه و اشکی در چشم و زمزمه ای بر لب که اوقاتی در می رسند که نطق یک انسان کور می شود ... من گنگ خوابدیده و عالم تمام کر من عاجزم زگفتن و خلق از شنیدنش خفته خبر ندارد سر بر کنار جانان کین شب دراز باشد بر چشم پاسبانان گاه احساس می کنم قسمت عظیم از زندگی ما را نا آگاهی در بر گرفته یک نا آگاهی بزرگ از حقایقی که در گوشه دیگر از این دنیا در شرف اتفاق افتادن است چه فرقی می کند که این نا آگاهی نا آگاهی از خوشی های عده ای باشد یا غم های آنان بگذریم... مدتهاست در من سکوتی در گرفته که احساس می کنم هر روز بیشتر و بیشتر روح مرا در خود می بلعد و این سکوت چندان ارزان است و و موهن که تلاش از پی "فریاد" به رنجبار تر گونه ای ابلهانه می نماید (سفری دشخوار و تلخ در دهلیز های خم اندر خم و پیچ اندر پیچ از پی هیچ) اما در گذشته ای نه چندان دور سینه ام سراسر فریادی بود که گاه خود لبریز می شدم و این فریاد را بر زبان می آوردم .به یاد دترم در نوشته هایم که یکبار پس از مدتها انتقاد از خود به یکباره نوشتم رهایم کن خسته شدم از این همه رگبار انتقاد .اما اکنون چه ...گویی دیگر هیچ صحبتی در این "درون" رخ نمی دهد. بگذریم ...و باز هم بگذریم... (( ای تمامی دروازه های جهان مرا به یافتن فریاد گمشده خویش مددی کنید)) فریادی که مدتها در من گم شده بود ومن ماننده یکی چراغ گم کرده ای در تاریکی جهان را لمس می کردم تا آن را بیابم و نمی یافتم … و بی اختیاراز پس مدتها رنج اکنون دیگر هدفم گم شده بود که من به دنبال یافتن چیزی در جهانم یا بدنبال لمس بی دلیل آن؟ … اعتراف می کنم که گاه لمس جهان را بر یافتن حقایق آن ترجیح داده ام … و چه تلخ است کنون که جز کوله باری بر دوش نباشد از انبوه احساسات و تو را تا در خویشتن باز نگری جز باد هیچ به کف اندر نباشد جز باد و به جز … من پس از اینهمه اوهام و فراموشی ذهن از پس کوچه تاریک فراموشیها به جز ازهمهمه ی تشنگی روح تب آلوده خویش و به جز خش خش برگان فرو ریخته ازبوته ذهن هیچ آوازی نیست تا بدان گوش فرا دارم دوست و تمام لحظاتم تنها جز در این فکر پلاسیده نبودم که چرا خستگی را دگرم پایان نیست کاش می دانستم که میان این باد وهمان سروبلندی که در آن می رقصد ارتباطی بر پاست... ارتباطی بر پاست...
اوقاتی در می رسند که نطق انسان کور می شود گویی در یک لحظه دیگر هیچ صحبتی باقی نمی ماند از تو با آنکه هنوزهیچ نگفته ای... اما در یک لحظه به نا چار قفل می مانی در خویشتن و خاموشی همچون موجی در تو می گذرد و تو مجبوری تا پایان این تناوب خاموشی به انتظار بنشینی بی آنکه در این مدت کلامی بیابی تا سخنی را حتی در پاسخ کلامی دیگر آغاز کنی...
