تبليغاتX
گفتگوهاي تنهايي

گفتگوهاي تنهايي

گفتگوها

گاه با خود مي انديشم پدر چه مصيبتها كه با اين فرزندان ندارد وچه صبر ها كه نمي كند

فقيرشان مي كند از فقر مي نالند تنها مي شوند حتي دوستي خويش را گاه از دست مي دهند و غصه مي خورند.

دولتمندشان مي كند خود را فراموش مي كنند يا غرق در غصه كمبود معنويت مي شوند فرديتشان رشد ميكند وغصه مي خورند

گمنامشان مي كند از نا شناسي خويشتن مي نالند و مشهور شدن را آرزويي مي خوانند و غصه مي خورند

مشهورشان مي كند حسرت گذشته را مي خورند كه اينچنين  مشهور نبودند و بي آنكه مزاحمي داشته باشند مي توانستند هر جا بروند وگردش وتفريح كنندوغصه مي خورند

تنهاشان مي كند از تنهايي خسته مي شوند از همسفري سخن مي گويند كه تنها سايه شان است و رنج مي برند و غصه مي خورند

اجتماعيشان مي كند آرزو مي كنند كه زماني پيش بيايد كه تنها باشند و قدري از اين هياهو دور باشند وغصه مي خورند...

هرچه هستند مي خواهند ديگر باشند ... وغصه مي خورند...

آري پدر چه مصيبتها كه با اين فرزندان ندارد

نوشته شده در سه شنبه هجدهم مرداد 1384ساعت 15:50 توسط حسين| |

گاه هيچ نگفتن ... گاه خودداري از اظهار درد  ... از شروع شكوه ....  تو را متهم به بي خيالي مي كند  ... تو را در نظر ديگران بي درد جلوه مي دهد ... يك كم فهم... يك ...و بزرگترين مشكلاتت براي ديگران (حتي عزيزانت ) به راحتي سهل انگاشته مي شود ... كه اگر ضجه مي زدي و تمارض مي كردي... و بيتابي را از حد مي گذراندي وعرصه زند گي را برهمه تنگ مي كردي شايد بيشتر به توتوجّه مي شد ... گاه من نيز چون «پدر»  نمي دانم با آنان چگونه  رفتار كنم ... (هر چند او مي داند و ...)

 

مي بايد خود را از دام اوهام برهانيم

 گر بر آن سريم 

كه همه چيزي را

در يابيم

مي بايد ايمان داشت

 كه به هنگام

 تنها از نيروي فرزانگي خويش

مدد بايد جست

«مارگوت بيگل»

 

نوشته شده در یکشنبه شانزدهم مرداد 1384ساعت 9:42 توسط حسين| |

 

برای میترا(همان مبارز کوچک)     

 

    هرگز به ملكوت نخواهيد رسيد

مگر آنكه به گودكي خويش باز گرديد

عيسي مسيح

 

از همه شما مي پرسم آيا در كودكيهاي خويش بازي اي را سراغ داريد كه تماما ً بردن بوده باشد . هر بازي اي بر اين مبناست كه برد و باختي در كار باشد (قايم موشك ، گرگم به هوا و حتي بازي هاي كامپيوتري كه در كودكي ما تازه پا به عرصه گذاشته بود ) و چه واضح به ياد ميآورم كه وقتي مي توانستي با يك تقلب آن بازي كامپيوتري را پيش ببري كه "شخصيت بازي" ضد ضربه شود ديگر بازي بي معني وكسالت بار مي شد واين يك نمونه آشكار است براي بازي زندگي. تنها فرق آن اين است كه ما تقلبي نمي شناسيم كه بازي زندگي را بي شكست كنيم .

نمي خواهم سفسطه كنم كه ما مي بايست شكست را بپذيريم كه پذيرش شكست خود شكستي ديگر است چه آنكه، گاه ادامه يك كار خود دليل پيروزي آن خواهد بود اما هرگز نمي بايست آرزو كنيم كه كاش اين سنگها در راه نمي بود .

 

 

در راه جل جتا در راه گانوسا

         در تمامي راهها سنگهايي افتاده است

                                             پاره سنگهايي

                                               تكه هاي تيزي،

                                                            ريگي

                                                           براي پرتاب كردن يا براي فرو غلتيدن

 

در راه جل جتا در راه گانوسا

 در تمامي راهها سنگهايي افتاده است

                     كه وامي داردمان تا آهسته گام بر داريم

                                                                 بايستيم

                                                                  به افتادگان ياري دهيم

                                                                 تا چون ما باز ايستادن را بياموزند

 

در راه جل جتا در راه گانوسا

در تمامي راهها به هر گام سنگهايي افتاده است 

نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مرداد 1384ساعت 1:19 توسط حسين| |

من نيز مي پذيرم كه قدري شايد تلخ بوده ام تاكنون و سعي مي كنم قدري پر تحمل تر بنويسم...و شيرين تر...

 

 

مرا نه با انفعال اين كاري است نه با ظلم آن ... مرا جز با تو كاري نيست كه آغازگر راهي شده اي كه من  نخواسته ام مرا جز با تو هيچ داد خواهي اي نيست جز با تو اي وجدان مجسم اين روح خسته ... ترس من از شكست با تو شاهراه زوال مي رود (كه تويي معناي ا آنهمه بي قراري و موفقيت). وخستگيم با تو التيام مي يابد .                

 گاه مي انديشم كه آنان كه تو را انكار ميكنند چه چيز را انكار مي كنند به واقع مگر مي توان همه چيز را انكار كرد(هر چند عاقلان را ديوار بلند حاشا رها نمي كند)     

عاقلان نقطه پرگار وجودند ولي                 

عشق داند كه در اين دايره سرگردانند

 

براي تو مي گفتم اي آغاز گر من كه اگرچه غبار حوادث بر چهره وين زنجير عصيان بر پا ياد تو را از من ربوده است ام چونان در خواب فرو رفته اي كه هر فرياد را با ندايي پاسخ مي دهد گاه تو را به ياد مي آورم (به كردار از خويش  رفتگان ) اما چه سود...

سخت است كه بداني چه چيز را بايد بياد آوري و نياوري ... سخت است...چون من آن زمان را كه مرا به بزرگي خويش شاهد خواستي ومن عاشقانه فر ياد زدم بز گي تو را ... نه بياد نمي آورم... آن زمان كه مرا از خانه امن خويش فر مان سفر دادي  و من ميان ديدن و فرمان پذيرفتن يكي را مي بايست تا بر مي گزيدم و فر مانت را پذيرفتم كه

اگر مراد تو اين است بي مرادي من 

 تفاوتي نكند اگر مراد يار منست

نه آن زمان را نيز بياد نمي آورم...

اما... عجيب نيست... چون نه تنها از تو كه گاه او قات خويش را نيز به فراموشي سپرده ام...  

  

نوشته شده در سه شنبه یازدهم مرداد 1384ساعت 15:37 توسط حسين| |

هميشه ام چون همگان از تلخي تنفري بود... هميشه ... هميشه ام از تنهايي ... و حتي فراتر ازآن از« يكگي» گريز بود اما چه سود ... چه سود كه غرق در آب از  بدي آن سخن بگويي ...  

به قول شاملو

«و شما كه به سالياني چنين دور دست به دنيا آمده ايد

 خود اگر هنوز دنيايي به جاي مانده باشد

و كتابي كه شعر مرادرآن بخوانيد

خفت ارواح مارا به لعنت و دشنامي افزون مكنيد

 اگر مبدأ خراب آبادي هستيم

كه نامش دنياست

 ما بسي كوشيده ايم

كه چكش خود را

بر ناقوس ها و به ديگچه ها فرود آريم

 بر خروس قندي ي بچه ها

 و بر جمجمه پوك سياستمداري

 كه لباس رسمي بر تن آراسته»

 

 

بگذريم ...( وبازهم بگذريم...)

  

نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1384ساعت 9:44 توسط حسين| |

 

هميشه و در همه حال سرمايه ام براي كار هاي كلان زندگي خويش( چون همگان)  يا عقل  بوده است وياعشق... هميشه… هميشه و در همه حال ...  اما اكنون … اكنون… شايد سرمايه اي ديگر را مي بايست  در ميان نهم  مشتاقم تا اين  سر مايه را كه شايد هر كسي توانايي در ميان نهادن آن را نداشته باشد  در ميان نهم …

چه چيز سخت تر از آن كه انسان را مجبور كنند كه براي ادامه زندگي …زندگي نكردن را بر گزيند چه چيز ….

كدام توجيه منطقي مي تواند اينان را اينچنين پر مدعا كند تا عرصه را بر من وما تنگ كنند … كدام توجيه منطقي…

چرا  من مي بايست تا اين حد  مورد فشار قرار گيرم كه اينچنين مجبور شوم چنين  سر مايه اي بر گزينم … چرا …

مگر نه انكه… انكه مسئول است … مسئول ساختن … نمي بايست خراب كردن را بياموزد و بياموزد ... مگر نه...

آيا نه اگر حتي مكافاتي در اين دنيا كه مكافاتي در آن دنيا نيز در كار نيست... آيا نيست..

 

خسته ام … خسته از اين سر فكندگي كاذب  ...  از اين تشنگي بي حد …ازاين سكوت ممتد … اين …

آري بخوان بخوان داريوش عزيز  شايد قدري اين درد تسكين يابد

 

محبس خويشتن منم از اين حصار خسته ام

من همه تن انا الحقم كجاست دار خسته ام

در همه جاي اين زمين همنفسم كسي نبود

زمين ديار غربت است از اين ديار خسته ام

كشيده سر نوشت من به دفترم خط عذاب

از آن خطي كه او نوشت به يادگار خسته ام

به گرد خويش گشته ام سواراين چرخ و فلك

بس است تكرار ملال ز رو زگار خسته ام

دلم نمي تپد چرا به شوق اين همه صدا

من از عذاب كوه بغض به كوله بار خسته ام

هميشه من دويده ام به سوي مسلخ غبار

از آن كه گم نمي شوم در اين غبار خسته ام

به من تمام مي شود سلسله رو به زوال

                                                          من  از تبار حسرتم كه از تبار خسته ام

قمار بي برنده ايست قمار تلخ زندگي

چه برده و چه باخته ازاين  قمارخسته ام

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در یکشنبه نهم مرداد 1384ساعت 0:34 توسط حسين| |